نمیدونم شاید اما ؟!
وقتی سید حبیب مجید نورونار ما هیچ ما نگاه یاد باران و بقیه دوستان اینقدر زیبا و عمیق و ویبره مینویسن
چطور به خودم اجازه بدم بیش از این وقتتونو بگیرم.
جای درنگ نیست
شاید وقتی دیگر..
خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگي آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتي بر خود روا نمي دارم و آنچه به عهده من است در آن سستي و كوتاهي نمي كنم.
طرز زندگي کردن تو ،
هديه ي توست به خدا.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مىآمد كه بگويد: «پدرت فدايت دخترم!».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه ..
ادامه مطلب
مطالعات زيست محيطي نشان داده اند که اگر قورباغه اي را در ظرفي بيندازيم و آن ظرف را با آب محيط زندگي اش پر کنيم و بعد آب را آرام آرام گرم کنيم قورباغه سر جايش مي ماند و هيچ واکنشي به گرم شدن ( تغيير محيط) نمي دهد. تا اينکه آب به جوش مي آيد و قورباغه مي ميرد. شاد و پخته مي ميرد.
از سوي ديگر اگر قورباغه اي را در ظرفي پر از آب جوش بيندازيم بيدرنگ بيرون مي پرد. سوخته اما زنده است.
فَنَيِرزُوا إنْ قَدَرتُم كُلَّ يَومٍ يَعنِي تَهادَوا وتَواصَلُوا فِي اللَّهِ
اگر مىتوانيد هر روز را نوروز كنيد ، يعنى در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با هم پيوند داشته باشيد.
پیامبر مهربانی
دعائم الإسلام ، ج 2، ص 326
قزوه
ماندن در صف اصحاب عاشورايي امام عشق تنها با يقين مطلق ممكن است ... و اي دل! تو را نيز از اين سنت لايتغير خلقت گريزي نيست، نپندار كه تنها عاشوراييان را بدان بلا آزموده اند و لاغير ...
صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است و كار به يك يا ليتني كنت معكم ختم نمي شود ...
شهيد آويني
آن که عروس خوش خط و خال دنیا را در آغوش می فشارد مرگ در کمینش نشسته
و آن کس دیگر از یاد روز رستاخیز غافل مانده اما مرگ و حوادث دنیا اورا فراموش نکرده اند
و به همینگونه بازماندگان به دنبال گذشتگان می روند.
پس هنگامیکه شتاب زده و چابک تصمیم به کار های ناپسند دارید به یاد آورید که مرگ ویرانگر خوشی ها و عیش و عشرت هاست و رشته آرزو ها و خواب ها وخیال ها را از هم می گسلد.
به خدا روی آورید و از او یاری طلبید تا شما را در ادای وظایف پاک و پسندیده و شکر نعمت و کرمش که به دلیل احسانش از شماره حساب بیرون است یاری کند.
خطبه 99 نهج البلاغه حضرت امیر (ع)

علياكبر،عاشقي كه دل از معشوق برد
سید مهدی شجاعی
عجيب بود رابطه ميان اين پدر و پسر. من گمان نميكنم در تمام عالم، بين يك پدر و پسر، اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت حاكم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطهام.
گاهي احساس ميكردم كه رابطه حسين با علياكبر، تنها رابطه يك پدر و پسر نيست. رابطه يك باغبان با زيباترين گل آفرينش است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انيس و همدل جداييناپذير است. احساس ميكردم، رابطه علياكبر با حسين تنها رابطه يك پسر با پدر نيست. رابطه مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر كفر نبود، ميگفتم رابطه عابد و معبود است. نه... چگونه ميتوانم، با اين زبان الكن به شرح رابطه ميان اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در كوچه پسكوچههاي اين رابطه، گيج و منگ و گم ميشدم. ميماندم كه كدام يك از اين دو مرادند و كدام مريد؟ مراد حسين است يا علياكبر؟
اگر مراد، حسين است ـ كه هست ـ پس اين نگاه مريدانه او به قامت علياكبر، به راه رفتن او، به كردار او و حتي به لغزش مژگان او از كجا آمده است!؟ و اگر محبوب، علياكبر است، پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟
با همه دوريام از اين وادي، رسيدم به اينجا كه بحث عاشق و معشوق در ميان نيست. هر دو يكي است و آن يكي، عشق است...
داماد را اينطور به حجله نميفرستند كه امام، علياكبر را مهياي ميدان ميكرد. با چه وسواسي هديهاش را براي خدا آذين ميبست.
صحابي همه، يك به يك آمده بودند، اذن جهاد گرفته و رفته بودند. امام، خود مهياي ميدان شده بود، اهل بيت و بنيهاشم، پروانهوار گردش حلقه زده بودند و هر يك به لحن و تعبير و بياني، جان خويش را سد راه او كرده و او را از رفتن بازداشته بودند. او اما نزديكترين، محبوبترين و دوستداشتنيترين هديه را براي اين مرحله از معاشقه با خدا برگزيده بود. شايد انديشيده بود كه خوبترهايش را اول فداي معشوق كند.
شايد فكر كرده بود كه تا وقتي پسر هست، چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتي هنوز حسين فرزند دارد، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زينب!
و شايد اين كلام علياكبر، دلش را آتش زده بود كه: «يا ابة لا ابقاني الله بعدك طرفة عين».
«پدر جان! خدا پس از تو مرا به قدر چشم بر هم زدني زنده نگذارد. پدر جان! دنياي من آني پس از تو دوام نيارد و چشمهاي من، جهان را پس از تو نبيند».
در اينجا باز من رابطه ميان اين دو را گم كردم. كلام قرباني را پسر به پدر ميگفت، اما نگاه طوافآميز را پدر به پسر ميكرد. علياكبر بوسه لبهايش را به دست پدر ميسپرد و حسين، اما سرتاپاي پسر را با نگاه غرق بوسه ميكرد.
اهل خيام كه فهميدند علياكبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شكستند و فرو ريختند. كاش ميبودي ليلا! اما... اما نه ... چه خوب شد كه نبودي ليلا! تو كجا زهره به ميدان فرستادن پسر داشتي؟ پسر ... چه ميگويم علياكبر! انگار كن كه تمام جوانهاي عالم را در يك جوان متجلي كرده باشند. انگار كن زيبايي و عطر تمامي گلها را به يك گل بخشيده باشند. انگار كن تمامي سروهاي عالم را به تمامي لالههاي جهان پيوند زده باشند. انگار كن خدا در يك قامت، قيامت كرده باشد. چه خوب شد كه نبودي ليلا در اين لحظات جانسوز وداع.
سكينه آمده بود و دستهايش را دور كمر برادر حلقه كرده بود. رقيه گرد كفشهاي برادر را ميسترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پيدا كرده بود. علي را نوازش نميكرد، ستايش ميكرد. علي را نميبوسيد، ميپرستيد. جانش را سر دست گرفته بود و پروانهوار گرد او ميگشت. من گفتم، هم الان است كه عباس بر علياكبر سجده كند. چه دنيايي بود ميان اينها.
زينب و ديگر دختران و زنان حرم، مانع بودند براي به ميدان رفتن علي. يكي كمربندش را گرفته بود، يكي به ردايش آويخته بود، يكي دست در گردنش انداخته بود، يكي پاهايش را در بغل گرفته بود و او با اين همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و كمر و شانه و دل، چگونه ميتوانست راهي ميدان شود؟!
اين بود كه حسين، كار را با يك كلام يكسره كرد و آب پاكي را بر دستهاي لرزان زينب و ديگران ريخت:
ـ رهايش كنيد عزيزانم! كه او آميخته به خدا شده است، به مقام فنا رسيده و به امتزاج با پروردگار خويش درآمده است. از هم الان او را كشته عشق خدا ببينيد. او را پرپرشده، به خود آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پيوسته بدانيد. او اين را گفت و دستهاي لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صيهه زينب به آسمان رفت و دلها شكسته و رويها خراشيده شد و مويها پريشان و چشمها گريان و جانها آشفته و نگاهها حيران.
اين چه رابطهاي بود ميان اين دو كه به هم توان ميبخشيدند و از هم توان ميزدودند؟
اين چه رابطهاي بود ميان اين دو كه با نگاه، جان هم را به آتش ميكشيدند و با نگاه، بر جان هم مرهم مينهادند؟ نميدانم! شايد هم قصه همان بود كه حسين گفته بود. شايد هم حسين به واقع دست از او شسته بود.
من آنجا ايستاده بودم. پدر به علياكبر گفت: «پيش رويم، مقابل چشمانم راه برو!» و او راه رفت. چه ميگويم؟ راه نرفت. ماه را ديدهاي كه در آسمان چگونه راه ميرود؟ چطور بگويم؟ اصلا گمان كن كه سرو، پاي راه رفتن داشته باشد! نه، پاي راه رفتن نه، قصد خراميدن داشته باشد... و حسين سر به آسمان بلند كرد و گفت: «شاهد باش خداي من! جواني را به ميدان ميفرستم كه شبيهترين خلق به پيامبر توست؛ در صورت، در سيرت، در كردار، در گفتار و حتي در گامهاي رفتار. تو شاهدي خداي من! كه هر بار براي پيامبر دلتنگ ميشديم، هر بار دلمان سرشار از مهر پيامبر ميشد، هر بار جاي خالي پيامبر، جانمان را به لب ميرساند و هر بار آتش عشق پيامبر، خرمن دلمان را به آتش ميكشيد، به او نگاه ميكرديم. به اين جوان كه اكنون پيش روي تو راه ميرود و در بستر نگاه تو راهي ميدان ميشود».
اما نه، گمان نميكنم كه حسين توانسته بود، دست دل از او بشويد. دليل محكم دارم براي اين تعلق مستحكم. اما... اما وقتي تو اينطور بيتابي ميكني، من چگونه ميتوانم حرف بزنم؟ ببين ليلا! اگر بيقراري كني، اگر آرام نگيري، بقيه قصه را آنچنان از تو پنهان ميكنم كه حتي از چشمهايم هم كلامي نتواني بخواني. آرام باش ليلا! من هنوز از رابطه ميان اين دو محبوب تو چيزي نگفتهام.
پدر عشق پسر (سید مهدی شجاعی)
در همه میدان های انسانیت قهرمان است.
مرتضی مطهری

يادم ميآيد كه 12-13سالم بود يك بار در مجلسي كتاب خدا باز شد و شديداً احساس نزديكي كردم. ولي اين امكان برايم فراهم نبود كه اين طور پرورش پيدا كنم يا بفهمم چرا احساس نزديكي كردم.
درد جهل خيلي دردناك است؛ «درد ندانستن كه نميدانم.» ...
ادامه مطلب
نهج الفصاحه حدیث ۳۲۵
درهر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش مي آيد ، شما را به ياس و نو ميدي بكشاند . در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد . نخست از خود بپرسيد : (( براي يادگيري و خود آموزي چه كرده ام ؟ )) سپس همچنان كه پيشتر مي رويد ، بپرسيد : ((من براي كشورم چه كرده ام ؟ )) و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته باشيد . اما هر پاداشي كه زندگي به تلاش هايمان بدهد يا ندهد ، هنگامي كه به پايان تلاش هايمان نزديك مي شويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوئيم : (( من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام )) .
*** لوئي پاستور***
خداوندفرشتگان رابه عقل اختصاص دادوحيوانات رابه شهوت وآنهابه طورتکويني محکوم به اطاعت عقل و شهوت هستند. اماانسان رابااعطاعقل وخشم وشهوت شرافت بخشيد پس هرگاه پيروي ازعقل کند مقامش برترازفرشتگان خواهدشدزيرابابودن شهوت اطاعت ازعقل نموده واگراطاعت ازشهوت کندازحيوانات پست تراست زيراباداشتن عقل پيروي شهوت نموده است.
حضرت امیر (ع)با کثرت سکوت هیبت پدید می آید.
حضرت امیر (ع)
هر که کمتر فکر ميکند بيشتر حرف ميزند.
امام حسين (ع)

اگر آناني كه از درگاه من روي برتافتهاند، ميدانستند که چقدر مشتاق ديدنشان هستم، هر
آينه از شدت شوق جان ميسپردند.
ايشان به شاگردشان ميگويند: عبدالله، روبرويت را نگاه كن، چيز خاصي ميبيني؟
و عبدالله بعد از كمي مكث ميگويد: نه استاد، چيز خاصي نميبينم.
استاد دستشان را به آرامي از جلوي صورت او عبور ميدهند و ميگويند:
الان نگاه كن چيزي ميبيني؟
و ناگهان چهره بهتزده عبدالله را ميبينند كه مبهوت به روبروي خود نگاه ميكند.
چند لحظه بعد دوباره دستشان را از جلوي صورت او حركت ميدهند و ميگويند: بس است، چه ديدي؟
عبدالله كه صورتش پر از عرق شده بود ميگويد:من ... من چهره باطنی آن چند نفر را دیدم.
- دیگر چه دیدی؟
- دیدم که چند نفر از ارواح هم آن طرفتر داشتند با هم صحبت میکردند.
- عبدالله ... ديدن آنچه را كه چشمهاي ديگران نميبينند، كمترين پاداشي است كه در راه عاشقي به آدم ميدهند، كمترين پاداش.
مردجواب نداد.زن چادرش راکشیدجلوتر.دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد.کسی نبود.جری ترشد.گفت:"این هم ازشازده بزرگت که می گفتی درسخونه .آقادوتاتجدیدآورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام ."
مردساکت بود.زن خندیدوگفت:"یه خبرخوب هم دارم .برای نرگس خواستگار پیداشده .کاش بودی ومی دیدی ..."
وبعد یک قطره اشک ازچشمهایش جداشد.جوی باریکی روی صورتش کشیدو یواشکی افتادروی سنگ قبر....
کامران نجف زاده
آنچه را که میدانید زیر پا نگذارید این تمام عرفان است.
عارف ربانی بهجت
یک خنده ی بی موقع
ویک ضربه ی روانی
برای انتقام جویی بی مورد
حقوق بی نهایت جانهای آدمیان را
پایمال می سازد.
علامه جعفری
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد، هر روزدر انتظار آمدنت هستم!
با من بگو که آیا من نیزدر روزگار آمدنت هستم؟
«قیصر امینپور»
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام ...
ادامه مطلب
مرد گفت «سه بار طلاقت دادم. نبايد باز گردى» گريه كرده بود و جورى در خود فرو رفته بود كه فكر مىكردى همين حالا مىشكند. زانو زده بود روى خاك بيابان و انتهاى ريشش را گرفته بود توى دست. دور و بر كسى نبود. كسى كه بشود به او گفت «طلاقت دادم» فقط خودش بود و خارها و خاكها. فرياد زد «دور شو» و كسى آن روبه رو نبود كه قرار باشد دور شود. فقط شب بود و او. گفت: «طلاقت دادم دنيا!» و در صدايش لرزهاى بود، لرزهاى كه از هراسى جانكاه مىآمد.- «دنيا! دنيا!»«عشوه براى من؟»«شوق در آغوش كشيدن من؟»«هنوز نيامده آن روز و نمىآيد»فرياد زد «برو پى يكى ديگر. من محتاجت نيستم» و دشنامش داد «پست حقير»بعد برخاست. با چشم هايى هنوز خيس. با تنى كه هنوز مىلرزيد. پايش رفت روى خار تبهاى. سر پايين نياورد كه رد باريك خون را ببيند. چشم دوخته به دورها، به جايى كه بيابان به افق مىرسيدگفت «آه»«آه از ره توشه كم»«آه از راه دراز»«آه از طول سفر»نفس عميقى كشيد. مهى از غم انگار از ريههايش بيرون ريخت.گفت: «آه از بزرگى پايان راه» و همينطور خيره به دورترها، مثل شب راز آلود كوير ساكت شد.كلام 77 نهج البلاغه:يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنِّي أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ لَا حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ.
فاطمه شهيدي



