تبليغاتX
ویبره


 

 

 

""دل تنها بنائیه که هرچی بیشتر بلرزه محکمتر میشه ""
سلام

نمیدونم شاید  اما ؟!

 وقتی سید حبیب مجید نورونار ما هیچ ما نگاه یاد باران  و بقیه دوستان  اینقدر زیبا  و عمیق و ویبره مینویسن
چطور به خودم اجازه بدم بیش از این وقتتونو بگیرم.

جای درنگ نیست
شاید وقتی دیگر..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط   | 


مريدي خلاصه معرفت و روح حكمت لقمان را جويا شد وي گفت:

 خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگي آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتي بر خود روا نمي دارم و آنچه به عهده من است در آن سستي و كوتاهي نمي كنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:44  توسط   | 


زندگي هديه خداست به تو .

طرز زندگي کردن تو ،

هديه ي توست به خدا.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:36  توسط   | 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:18  توسط   | 


فاطمه شهیدی

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مى‏آمد كه بگويد: «پدرت فدايت دخترم!».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه ..


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 13:16  توسط   | 


مطالعات زيست محيطي نشان داده اند که اگر قورباغه اي را در ظرفي بيندازيم و آن ظرف را با آب محيط زندگي اش پر کنيم و بعد آب را آرام آرام گرم کنيم قورباغه سر جايش مي ماند و هيچ واکنشي به گرم شدن ( تغيير محيط) نمي دهد. تا اينکه آب به جوش مي آيد و قورباغه مي ميرد. شاد و پخته مي ميرد.

 

از سوي ديگر اگر قورباغه اي را در ظرفي پر از آب جوش بيندازيم بيدرنگ بيرون مي پرد. سوخته اما زنده است.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:49  توسط   | 


 دلاتون بهاری

 

 فَنَيِرزُوا إنْ قَدَرتُم كُلَّ يَومٍ يَعنِي تَهادَوا وتَواصَلُوا فِي اللَّهِ

 اگر مى‏توانيد هر روز را نوروز كنيد ، يعنى در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با هم پيوند داشته باشيد.

پیامبر مهربانی

دعائم الإسلام ، ج 2، ص 326


+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 16:26  توسط   | 


یاران من بهاری ترند از من . با تبسم شان بهاری ام و با نگاه شان سرشار از غزل. سال برآنان می گذرد وبهار با تماشایشان سبز می شود. یاران من خود بهارند. بهاری باشید به حق بهار و آل بهار...

قزوه


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 16:22  توسط   | 


  برخیز برادر، برخیز، قافله کربلا روانه است و آواز جرس عشاق حرم را فرا می‌خواند اما برادر می‌دانی حب حسین -ع-  در دلی بیدار می شود که از خود و آنچه دوست دارد، در راه خدا گذشته باشد ...

   ماندن در صف اصحاب عاشورايي امام عشق تنها با يقين مطلق ممكن است ... و اي دل! تو را نيز از اين سنت لايتغير خلقت گريزي نيست، نپندار كه تنها عاشوراييان را بدان بلا آزموده اند و لاغير ...
صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است و كار به يك يا ليتني كنت معكم ختم نمي شود ... 

شهيد آويني


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:27  توسط   | 



آن که عروس خوش خط و خال دنیا را در آغوش می فشارد مرگ در کمینش نشسته
و آن کس دیگر از یاد روز رستاخیز غافل مانده اما مرگ و حوادث دنیا اورا فراموش نکرده اند
و به همینگونه بازماندگان به دنبال گذشتگان می روند.
پس هنگامیکه شتاب زده و چابک تصمیم به کار های ناپسند دارید به یاد آورید که مرگ ویرانگر خوشی ها و عیش و عشرت هاست و رشته آرزو ها و خواب ها وخیال ها را از هم می گسلد.
به خدا روی آورید و از او یاری طلبید تا شما را در ادای وظایف پاک و پسندیده و شکر نعمت و کرمش که به دلیل احسانش از شماره حساب بیرون است یاری کند.

خطبه 99 نهج البلاغه حضرت امیر (ع)


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:5  توسط   | 



علي‌اكبر،عاشقي كه دل از معشوق برد
سید مهدی شجاعی

 عجيب بود رابطه ميان اين پدر و پسر. من گمان نمي‌كنم در تمام عالم، بين يك پدر و پسر، اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت حاكم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطه‌ام.

گاهي احساس مي‌كردم كه رابطه حسين با علي‌اكبر، تنها رابطه يك پدر و پسر نيست. رابطه يك باغبان با زيباترين گل آفرينش است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انيس و همدل جدايي‌ناپذير است. احساس مي‌كردم، رابطه علي‌اكبر با حسين تنها رابطه يك پسر با پدر نيست. رابطه مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر كفر نبود، مي‌گفتم رابطه عابد و معبود است. نه... چگونه مي‌توانم، با اين زبان الكن به شرح رابطه ميان اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در كوچه پس‌كوچه‌هاي اين رابطه، گيج و منگ و گم مي‌شدم. مي‌ماندم كه كدام يك از اين دو مرادند و كدام مريد؟ مراد حسين است يا علي‌اكبر؟

اگر مراد، حسين است ـ كه هست ـ پس اين نگاه مريدانه او به قامت علي‌اكبر، به راه رفتن او، به كردار او و حتي به لغزش مژگان او از كجا آمده است!؟ و اگر محبوب، علي‌اكبر است، پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟

با همه دوري‌ام از اين وادي، رسيدم به اينجا كه بحث عاشق و معشوق در ميان نيست. هر دو يكي است و آن يكي، عشق است...

داماد را اين‌طور به حجله نمي‌فرستند كه امام، علي‌اكبر را مهياي ميدان مي‌كرد. با چه وسواسي هديه‌اش را براي خدا آذين مي‌بست.

صحابي همه، يك به يك آمده بودند، اذن جهاد گرفته و رفته بودند. امام، خود مهياي ميدان شده بود، اهل بيت و بني‌هاشم، پروانه‌وار گردش حلقه زده بودند و هر يك به لحن و تعبير و بياني، جان خويش را سد راه او كرده و او را از رفتن بازداشته بودند. او اما نزديك‌ترين، محبوب‌ترين و دوست‌داشتني‌ترين هديه را براي اين مرحله از معاشقه با خدا برگزيده بود. شايد انديشيده بود كه خوبترهايش را اول فداي معشوق كند.

شايد فكر كرده بود كه تا وقتي پسر هست، چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتي هنوز حسين فرزند دارد، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زينب!

و شايد اين كلام علي‌اكبر، دلش را آتش زده بود كه: «يا ابة لا ابقاني الله بعدك طرفة عين».

«پدر جان! خدا پس از تو مرا به قدر چشم بر هم زدني زنده نگذارد. پدر جان! دنياي من آني پس از تو دوام نيارد و چشم‌هاي من، جهان را پس از تو نبيند».

در اينجا باز من رابطه ميان اين دو را گم كردم. كلام قرباني را پسر به پدر مي‌گفت، اما نگاه طواف‌آميز را پدر به پسر مي‌كرد. علي‌اكبر بوسه لبهايش را به دست پدر مي‌سپرد و حسين، اما سرتاپاي پسر را با نگاه غرق بوسه مي‌كرد.

اهل خيام كه فهميدند علي‌اكبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شكستند و فرو ريختند. كاش مي‌بودي ليلا! اما... اما نه ... چه خوب شد كه نبودي ليلا! تو كجا زهره به ميدان فرستادن پسر داشتي؟ پسر ... چه مي‌گويم علي‌اكبر! انگار كن كه تمام جوان‌هاي عالم را در يك جوان متجلي كرده باشند. انگار كن زيبايي و عطر تمامي گل‌ها را به يك گل بخشيده باشند. انگار كن تمامي سروهاي عالم را به تمامي لاله‌هاي جهان پيوند زده باشند. انگار كن خدا در يك قامت، قيامت كرده باشد. چه خوب شد كه نبودي ليلا در اين لحظات جانسوز وداع.

سكينه آمده بود و دستهايش را دور كمر برادر حلقه كرده بود. رقيه گرد كفش‌هاي برادر را مي‌سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پيدا كرده بود. علي را نوازش نمي‌كرد، ستايش مي‌كرد. علي را نمي‌بوسيد، مي‌پرستيد. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه‌وار گرد او مي‌گشت. من گفتم، هم الان است كه عباس بر علي‌اكبر سجده كند. چه دنيايي بود ميان اينها.

زينب و ديگر دختران و زنان حرم، مانع بودند براي به ميدان رفتن علي. يكي كمربندش را گرفته بود، يكي به ردايش آويخته بود، يكي دست در گردنش انداخته بود، يكي پاهايش را در بغل گرفته بود و او با اين همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و كمر و شانه و دل، چگونه مي‌توانست راهي ميدان شود؟!

اين بود كه حسين، كار را با يك كلام يكسره كرد و آب پاكي را بر دست‌هاي لرزان زينب و ديگران ريخت:
ـ رهايش كنيد عزيزانم! كه او آميخته به خدا شده است، به مقام فنا رسيده و به امتزاج با پروردگار خويش درآمده است. از هم الان او را كشته عشق خدا ببينيد. او را پرپرشده، به خود آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پيوسته بدانيد. او اين را گفت و دست‌هاي لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صيهه زينب به آسمان رفت و دل‌ها شكسته و روي‌ها خراشيده شد و موي‌ها پريشان و چشم‌ها گريان و جان‌ها آشفته و نگاه‌ها حيران.

اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو كه به هم توان مي‌بخشيدند و از هم توان مي‌زدودند؟

اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو كه با نگاه، جان هم را به آتش مي‌كشيدند و با نگاه، بر جان هم مرهم مي‌نهادند؟ نمي‌دانم! شايد هم قصه همان بود كه حسين گفته بود. شايد هم حسين به واقع دست از او شسته بود.

من آنجا ايستاده بودم. پدر به علي‌اكبر گفت: «پيش رويم، مقابل چشمانم راه برو!» و او راه رفت. چه مي‌گويم؟ راه نرفت. ماه را ديده‌اي كه در آسمان چگونه راه مي‌رود؟ چطور بگويم؟ اصلا گمان كن كه سرو، پاي راه رفتن داشته باشد! نه، پاي راه رفتن نه، قصد خراميدن داشته باشد... و حسين سر به آسمان بلند كرد و گفت: «شاهد باش خداي من! جواني را به ميدان مي‌فرستم كه شبيه‌ترين خلق به پيامبر توست؛ در صورت، در سيرت، در كردار، در گفتار و حتي در گام‌هاي رفتار. تو شاهدي خداي من! كه هر بار براي پيامبر دلتنگ مي‌شديم، هر بار دلمان سرشار از مهر پيامبر مي‌شد، هر بار جاي خالي پيامبر، جانمان را به لب مي‌رساند و هر بار آتش عشق پيامبر، خرمن دلمان را به آتش مي‌كشيد، به او نگاه مي‌كرديم. به اين جوان كه اكنون پيش روي تو راه مي‌رود و در بستر نگاه تو راهي ميدان مي‌شود».

اما نه، گمان نمي‌كنم كه حسين توانسته بود، دست دل از او بشويد. دليل محكم دارم براي اين تعلق مستحكم. اما... اما وقتي تو اين‌طور بي‌تابي مي‌كني، من چگونه مي‌توانم حرف بزنم؟ ببين ليلا! اگر بي‌قراري كني، اگر آرام نگيري، بقيه قصه را آنچنان از تو پنهان مي‌كنم كه حتي از چشم‌هايم هم كلامي نتواني بخواني. آرام باش ليلا! من هنوز از رابطه ميان اين دو محبوب تو چيزي نگفته‌ام.

پدر عشق پسر (سید مهدی شجاعی)


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط   | 


انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزش های انسانی است

در همه میدان های انسانیت قهرمان است.

مرتضی مطهری


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:43  توسط   | 



يادم مي‌آيد كه 12-13سالم بود يك بار در مجلسي كتاب خدا باز شد و شديداً احساس نزديكي كردم. ولي اين امكان برايم فراهم نبود كه اين طور پرورش پيدا كنم يا بفهمم چرا احساس نزديكي كردم.

به اين قرآن قسم مي‌خورم وقتي كسي از من تعريف مي‌كند من تمام وجودم مور مور مي‌شود. آنقدر كه از «نفس»ام مي‌ترسم نمي‌خواهم يك لحظه حس بكنم كه كسي دارد او را چاق مي‌كند.

درد جهل خيلي دردناك است؛ «درد ندانستن كه نمي‌دانم.» ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:48  توسط   | 


 
 
در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند:« فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند» عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت:« اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بريدن درخت اولويت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگير شدند.
 
عابد بر ابليس غالب آمد و وي را بر زمين کوفت و بر سينه اش نشست. ابليس در اين ميان گفت:«دست بدار تا سخني بگويم، تو که پيامبر نيستي و خدا بر اين کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دينار زير بالش تو نهم؛ با يکي معاش کن و ديگري را انفاق نما و اين بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست مي گويد، يکي از آن به صدقه دهم و آن ديگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
 
بامداد ديگر روز، دو دينار ديد و بر گرفت. روز دوم دو دينار ديد و برگرفت. روز سوم هيچ نبود. خشمگين شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابليس پيش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتواني کند» در جنگ آمدند. ابليس عابد را بيفکند چون گنجشکي در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پيروز آمدم و اينک، در چنگ تو حقير شدم؟»
 
ابليس گفت:« آن وقت تو براي خدا خشمگين بودي و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار براي خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولي اين بار براي دنيا و دينار خشمگين شدي، پس مغلوب من گشتي»
 
منبع:کيمياي سعادت، ص 757

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:44  توسط   | 


خواسته های خود را باعزت نفس طلب کنید زیرا کارهای جهان بنابر مقدرات الهی استوار است.

نهج الفصاحه حدیث ۳۲۵

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 11:0  توسط   | 


درهر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش مي آيد ، شما را به ياس و نو ميدي بكشاند . در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد . نخست از خود بپرسيد : (( براي يادگيري و خود آموزي چه كرده ام ؟ )) سپس همچنان كه پيشتر مي رويد ، بپرسيد : ((من براي كشورم چه كرده ام ؟ )) و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته باشيد . اما هر پاداشي كه زندگي به تلاش هايمان بدهد يا ندهد ، هنگامي كه به پايان تلاش هايمان نزديك مي شويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوئيم : (( من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام )) .

*** لوئي پاستور***


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:53  توسط   | 


خداوندفرشتگان رابه عقل اختصاص دادوحيوانات رابه شهوت وآنهابه طورتکويني محکوم به اطاعت عقل و شهوت هستند. اماانسان رابااعطاعقل وخشم وشهوت شرافت بخشيد پس هرگاه پيروي ازعقل کند مقامش برترازفرشتگان خواهدشدزيرابابودن شهوت اطاعت ازعقل نموده واگراطاعت ازشهوت کندازحيوانات پست تراست زيراباداشتن عقل پيروي شهوت نموده است.

حضرت امیر (ع)


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:49  توسط   | 


با کثرت سکوت هیبت پدید می آید.

حضرت امیر (ع)

هر که کمتر فکر ميکند بيشتر حرف ميزند.

امام حسين (ع)

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:48  توسط   | 


 


اگر آناني كه از درگاه من روي برتافته‌اند، مي‌دانستند که چقدر مشتاق ديدنشان هستم، هر

 آينه از شدت شوق جان مي‌سپردند.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:51  توسط   | 


«ميرزا جوادآقا ملکی تبريزي»، استاد اخلاق «امام خميني» ـ رض ـ ،‌ روزي همراه يكي از شاگردان خود به نام «عبدالله شالچي» در مکانی نشسته بودند.
 ايشان به شاگردشان مي‌گويند: عبدالله، روبرويت را نگاه كن، چيز خاصي مي‌بيني؟
 و عبدالله بعد از كمي مكث مي‌گويد: نه استاد، چيز خاصي نمي‌بينم.
 استاد دستشان را به آرامي از جلوي صورت او عبور مي‌دهند و مي‌گويند:
 الان نگاه كن چيزي مي‌بيني؟
 و ناگهان چهره بهت‌زده عبدالله را مي‌بينند كه مبهوت به روبروي خود نگاه مي‌كند.
 چند لحظه بعد دوباره دستشان را از جلوي صورت او حركت مي‌دهند و مي‌گويند: بس است، چه ديدي؟

عبدالله كه صورتش پر از عرق شده بود مي‌گويد:من ... من چهره باطنی آن چند نفر را دیدم.

- دیگر چه دیدی؟

- دیدم که چند نفر از ارواح هم آن طرف‌تر داشتند با هم صحبت می‌کردند.

- عبدالله ... ديدن آنچه را كه چشم‌هاي ديگران نمي‌بينند، كمترين پاداشي است كه در راه عاشقي به آدم مي‌دهند، كمترين پاداش.

 


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:39  توسط   | 


دوباره دعوایشان شده بود.مرداصلاحرف نمی زد.زن می گفت:"آخه نمی گی من چطوربایدخرج خونه رودربیارم؟ببین دستام رو.ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها".
مردجواب نداد.زن چادرش راکشیدجلوتر.دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد.کسی نبود.جری ترشد.گفت:"این هم ازشازده بزرگت که می گفتی درسخونه .آقادوتاتجدیدآورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام ."
مردساکت بود.زن خندیدوگفت:"یه خبرخوب هم دارم .برای نرگس خواستگار پیداشده .کاش بودی ومی دیدی ..."
وبعد یک قطره اشک ازچشمهایش جداشد.جوی باریکی روی صورتش کشیدو یواشکی افتادروی سنگ قبر....


 
کامران نجف زاده


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 1:7  توسط   | 


کاش ماه میدانست که از این همه ستاره و سیاره فقط یکی مشتری است !!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:41  توسط   | 


آنچه را که میدانید زیر پا نگذارید این تمام عرفان است.

 

عارف ربانی بهجت


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:25  توسط   | 


یک خنده ی  بی موقع

ویک ضربه ی روانی

برای انتقام جویی بی مورد

حقوق بی نهایت جانهای آدمیان را

پایمال می سازد.

 

علامه جعفری


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:24  توسط   | 


عارف ربانی بهجت : “ تا كنون به جوانان بشارت مي داديد كه منتظر باشيد ظهور مولايتان را خواهيد ديد اينك ( ظهور آنقدر نزديك شده است كه ) به سالخوردگان و پيران هم بشارت دهيد كه ظهور را خواهيد ديد . ”

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:29  توسط   | 


... ای روز آفتابی!

ای مثل چشم‌های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز آمدنت روشن!

این روزها که می‌گذرد، هر روزدر انتظار آمدنت هستم!

با من بگو که آیا من نیزدر روزگار آمدنت هستم؟

«قیصر امین‌پور»


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 19:22  توسط   | 


 در دهكده‌اي زماني مردي زندگي مي‌كرد كه بسيار فرد خوب، مهربان و عارف‌مسلكي بود. شبي از شب‌ها كه او مشغول راز و نياز و مراقبه بود جمعي فرشته در كنار وي مي‌روند و به او مي‌گويند كه چند روز بعد در اين سرزمين توفان شديدي خواهد شد و باران بسياري خواهد باريد ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد كه بسيار خشنود بود و راضي شب‌ها به مناجات مي‌پرداخت و روزها آن خبر سيل و توفان را به مردم مي‌گفت و اكثر مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد مي‌كردند و خود را براي روز موعود آماده مي‌كردند. از قضا چند روز بعد توفان شديدي درگرفت و باران سيل‌آسايي شروع به باريدن كرد، آب با سرعت و قدرت زيادي همه جا را دربر مي‌گرفت و مردم سراسيمه به بالاي تپه‌ها و كوه‌هاي اطراف هجوم مي‌بردند. مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نياز مشغول بود. تعدادي از مردم به سراغش رفتند تا او را نيز با خود ببرند ... اما مرد گفت كه با آنها نخواهد رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سيل‌آسا مي‌باريد و توفان با قدرت در حال ويراني خانه‌ها بود. اكنون آب تا سقف خانه‌ها بالا آمده بود و بعضي از مردم كه نتوانسته بودند فرار كنند بر بالاي بام‌ها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نيز چنين بود. او بر بالاي بام خانه نشسته بود و انتظار مي‌كشيد. ديگر آب كم‌كم داشت بام خانه‌ها را هم مي‌پوشاند و لحظاتي بعد حتي بر بام هم نمي‌شد ايستاد. ناگهان از دور قايقي به سمت مرد عارف رفت. چند نفر كه از ارادتمندان مرد عارف بودند براي نجات وي در آخرين لحظات به كمك وي شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت كه با آنها نمي‌رود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار ارادتمندان وي بيشتر مي‌شد امتناع مرد عارف نيز بيشتر مي‌گرديد و اين چنين بود كه مردان وي را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد و لحظاتي بعد مرد عارف در ميان سيل و باد و توفان جان سپرد و پيكر بي‌جانش بر سطح آب‌ها روانه شد.بعد از مرگ روح مرد عارف به بالا رفت ... بله او ديگر مرده بود و غرق در شگفتي كه پس چرا اين طور شد! در همين افكار بود كه ديد همان چند فرشته‌اي كه آن شب در خانه‌اش آمده بودند نزديك مي‌شوند. مرد با ناراحتي گفت: ... پس چرا من نجات پيدا نكردم؟ فرشتگان با لبخند جواب دادند: آخر مرد حسابي ... خداوند بارها و بارها براي نجات تو آدم‌ها و قايق‌هاي نجاتي فرستاد تا تو را به راحتي نجات دهند ... حتي آخرين لحظه نيز جمعي از هوادارانت را كاري كرد كه تو را به سرعت پيدا كنند و نجاتت دهند...! تو خودت نفهميدي و همين نفهميدنت باعث مرگ شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط   | 


مردي به سلماني رفت و در حالي كه زير دست استاد سلماني نشسته بود بحثي درگرفت و موضوع بحث بر اين بود كه آرايشگر به وجود خدا اعتقاد نداشت. او مي‌گفت: چطور خداوند هست؟ او كجاست؟ چطور وجود خدا را باور كنم در صورتي كه اين همه بدبختي و بيچارگي‏، گشنگي و فقر، رنج‌هاو سختي‌ها، درماندگي‌ها و مصيبت‌ها دارد مردم را خفه مي‌كند و هيچ خبري از آن خدايي كه مي‌گوييد بلند نمي‌شود. هيچ ياري از او نمي‌رسد؟!مرد در مقابل صحبت‌هاي آرايشگر سكوت كرد و پس از اتمام آرايش بيرون رفت و در خيابان‌ها شروع به قدم زدن كرد. در اين بين با مردي برخورد كرد كه موهاي بدفرم و بلندي داشت كه آشفته بر سر وي روييده بود. كمي بيشتر نگاه كرد. در لابه‌لاي مردم افراد زيادي بودند كه موهاي آشفته و نامرتبي داشتند. مرد سريع به نزد آرايشگر آمد و به او گفت: آرايشگري وجود ندارد! زيرا اگر آرايشگر بود ديگر اين همه آدم با موهاي نامرتب و آشفته وجود نداشت. مرد آرايشگر گفت: نخير... من وجود دارم... اما خود آنها به نزد من نمي‌آيند و نمي‌خواهند هزينه‌اي پرداخت كنند تا موهايشان مرتب شود. مرد لبخندي زد و گفت. خدا هم وجود دارد... اين خود مردم هستند كه هيچ وقت حاضر نيستند به نزد وي بروند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:39  توسط   | 


 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:30  توسط   | 


مرد گفت «سه بار طلاقت دادم. نبايد باز گردى» گريه كرده بود و جورى در خود فرو رفته بود كه فكر مى‏كردى همين حالا مى‏شكند. زانو زده بود روى خاك بيابان و انتهاى ريشش را گرفته بود توى دست. دور و بر كسى نبود. كسى كه بشود به او گفت «طلاقت دادم» فقط خودش بود و خارها و خاك‏ها. فرياد زد «دور شو» و كسى آن روبه رو نبود كه قرار باشد دور شود. فقط شب بود و او. گفت: «طلاقت دادم دنيا!» و در صدايش لرزه‏اى بود، لرزه‏اى كه از هراسى جانكاه مى‏آمد.- «دنيا! دنيا!»«عشوه براى من؟»«شوق در آغوش كشيدن من؟»«هنوز نيامده آن روز و نمى‏آيد»فرياد زد «برو پى يكى ديگر. من محتاجت نيستم» و دشنامش داد «پست حقير»بعد برخاست. با چشم هايى هنوز خيس. با تنى كه هنوز مى‏لرزيد. پايش رفت روى خار تبه‏اى. سر پايين نياورد كه رد باريك خون را ببيند. چشم دوخته به دورها، به جايى كه بيابان به افق مى‏رسيدگفت «آه»«آه از ره توشه كم»«آه از راه دراز»«آه از طول سفر»نفس عميقى كشيد. مهى از غم انگار از ريه‏هايش بيرون ريخت.گفت: «آه از بزرگى پايان راه» و همينطور خيره به دورترها، مثل شب راز آلود كوير ساكت شد.كلام 77 نهج البلاغه:يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنِّي أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ لَا حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ. 

 

فاطمه شهيدي

 


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:39  توسط   |